قندپارسی
 
قالب وبلاگ
: برایت 
آرزو 
دارم
هر برگی از این تقویم

حَوِّل 
حالِنا 
باشد 
برای ِ اَحسن الحالت


: مجنون که باشی ...
هرروز عید هست و...
"لیلا"هم بهار،،،

ادامه مطلب
[ دوشنبه 21 فروردین 1396 ] [ 05:22 ب.ظ ] [ مریم بشیری ] [ نظرات ]


پشتم به پدر گرمو ............
دنیا خود مادر بود ............
#علیرضا_آذر


هیچ چیزی،
به اندازه ی یک کوه،
شبیه پدر نیست!........


چون محو شد خیال #پدر از نظر مرا
اشکی به روی گونه‌ی زردم چکیده بود


روح پدرم شاد که میگفت به استاد
فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ
#ملک_الشعرای_بهار


این روزها
معتادِ دلگرمی توام پدر
ادامه مطلب
[ دوشنبه 21 فروردین 1396 ] [ 05:14 ب.ظ ] [ مریم بشیری ] [ نظرات ]
...زنده بود اما زندگی نمی کرد،نفس می کشید ولی با عذاب، دلخور بود از همه چیز و همه کس،پراز حرفهای نگفته،بود...ازبغض های ته نشین شده...از گله ها و شکایتها.
در زمان گم شده بود.در مکان گم شده بود.گم کرده بود همسفر راه زندگی اش را، از یاد برده بود زیستن را وهمین اورا به نیستی می کشاند.
دنیا برایش قفس بود و خانه برایش زندان.به دنبال آرامش باطن بود و دریغ از لحظه ای آسایش خاطر.همه جا بود و هیچ جا نبود.همه جا میرفت واز همه جا فراری بود. باهمه بود و بی همه.پدرم را می گویم؛
همان مرد ساده و پر تلاش و بذله گوی دیروز، همان مهمان دار و مهمان پذیرخوشروی همیشگی،همان که دل دریایی اش زبانزد بود و گذشت و سخاوتش مثال زدنی، مهربانی و دل رحمی اش ستودنی بود و پدرانه هایش بی نظیر .آنچنان کودکی و جوانی ام را به عطر حضورش آغشته بود که تفاوت پنجاه ساله اش را با خودم حس نمی کردم.عشق بزرگم بود و دلسوزترین پناه و پشتوانه...
افسوس که در واپسین سالهای عمرش، پس از مادرم،زندگی را زندگی نکرد و تنها ،چشمان غمگین و مهربانش بود که نشان از آشنایی دیروز  و سرگشتگی آن روزهایش داشت...
واکنون که سالهاست از آن مهربانی عمیق و ایثار بی دریغ و لطف بی بدیل خبری نیست،با خود می گویم:
پدرم، ازخاطره ام عشق تو منهاشدنی نیست
بهترینم، دل من سیر برایت تنگ است...
مرا ببخش ؛ بخاطرهمه ی خودخواهی هایم ،غمخوارنبودنم...و همه ی نفهمی ها و کاستی هایم. 
روحت شاد و قرین رحمت الهی!

ادامه مطلب
[ دوشنبه 21 فروردین 1396 ] [ 05:09 ب.ظ ] [ مریم بشیری ] [ نظرات ]

وارد خانه اش که شدم عطر بهارنارنج مستم کرد
خانه بوی بهشت می داد...
دو فنجان چای ریخت و سینی را روی میز گذاشت.
لبخند زد و با ابرو به فنجانهای توی سینی اشاره کرد:
« این قانون من است، چای که مرغوب نباشد چیزی به آن اضافه می کنم،
 چوب دارچینی، هِلی، نباتی، شده چند پَر بهار نارنج، چیزی که آن مزه و بوی بی خاصیت اش را تبدیل به عطر خوش و طعم خوب کند...» 


فنجان را برداشتم و کمی از چای چشیدم، خوب بود، هم عطرش هم مزه اش.
لبخند زدم:
« قانون کارآمدی داری...» 

 بعد با خودم فکر کردم زندگی هم گاهی می شود مثل همین چای بی خاصیت، باید با دلخوشیهای کوچک طعم و رنگش را عوض کنی، یک چیزی که امید بدهد به دلت، انگیزه شود، بنزین باشد برای حرکت ماشین زندگی ات، بعد ماشین تخته گاز می رود تا آنجایی که باید...




[ شنبه 5 فروردین 1396 ] [ 12:24 ق.ظ ] [ مریم بشیری ] [ نظرات ]
ما را کبوترانه وفادار کرده است
آزاد کرده است و گرفتار کرده است

بامت بلند باد که دلتنگیت مرا 
از هر چه هست غیر تو بیزار کرده است

خوشبخت آن دلی که گناه نکرده را
در پیشگاه لطف تو اقرار کرده است

تنها گناه ما طمع بخشش تو بود
ما را کرامت تو گنه کار کرده است

چون سرو سرفرازم و نزد تو سر به زیر
قربان آن گلی که مرا خوار کرده است

فاضل نظری

[ پنجشنبه 3 فروردین 1396 ] [ 06:03 ب.ظ ] [ مریم بشیری ] [ نظرات ]
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﺮﺍ
ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺁﻭﺭﺩ...

ﺍﻣﺎ
ﺑﺮﺍﺩﺭﻡ ﺭﺍ ۴۸ ﺳﺎﻝ ﺍﺳﺖ
ﻫﺮ ﺻﺒﺢ ﻣﯽﺯﺍﯾﺪ!
ﺑﺰﺭﮒ ﻣﯽﮐﻨﺪ...
ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﻣﯽﻓﺮﺳﺘﺪ...
ﻭ ﺍﻭ
ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﺑﺮ ﻧﻤﯽﮔﺮﺩﺩ...

ﻧﺎﺩر ﭘﻨﺎه زﺍده

[ پنجشنبه 3 فروردین 1396 ] [ 06:01 ب.ظ ] [ مریم بشیری ] [ نظرات ]
تو را از شیر میگیرند تا بوی کودکیت را از یاد ببری ... 
و این اولین تجربه انسان است برای از دست دادن چیزی ک دوستش میدارد ... 
و بعدها یاد میگیری که خیلی چیزها را ک دوست داری از دست بدهی از عروسک هایت تا آدم های دور و برت ...
تا پــــــــــــــــدر ، 
مـــــــــــــــــادر ، 
خـــــــــــــــــــواهر ، 
بـــــــــــــــــــــــرادر ، 
پــــــــــــــــدربزرگ ، 
مـــــــــــــــــادربزرگ ، 
هـــــــــــــــــــــــــــــــــمسر ، 
فــــــــــــــــــــــــــرزند ، 
رفـــــــــــــــــــــــــــــــــــیق ، 
و عشق های فراموش نشدنی مثل فیلم ها ...
همه ی زندگی صحنه های یک فیلم است ..
از هر سکانس و صحنه فیلم لذت ببرید ، 
نگران آخر فیلم نباشید ، هر وقت فیلم تمام شد خودش مینویسد .. 
پایان .

[ پنجشنبه 3 فروردین 1396 ] [ 06:00 ب.ظ ] [ مریم بشیری ] [ نظرات ]

روسری فهمیده دارد صبر من سر می رود
نم نم و بــا نــاز هی دارد عقب تر می رود

دست نامریی باد و دسته های تار مو
وای این نامرد با انها چه بد ور می رود

می زنی لبخند و بیش از پیش خوشکل می شوی
اختیار ایـن دلــم از دست من در مـی رود

ادامه مطلب
[ پنجشنبه 3 فروردین 1396 ] [ 05:59 ب.ظ ] [ مریم بشیری ] [ نظرات ]
قرارمان 

همین بهار 

زیر شکوفه های شعر...!

آنجا که واژه ها 

برای تو گل می کنند !

آنجا که حرف های زمین افتاده ام ،

دوباره سبز می شوند 

وَ دست های عاشقمان 

گره در کارِ سبزه ها می اندازند ؛

قرارمان زیرِ چشم های تو !

آنجا که شعر 

نم نم شروع می شود...!
میناآقازاده

[ پنجشنبه 3 فروردین 1396 ] [ 05:58 ب.ظ ] [ مریم بشیری ] [ نظرات ]

دلم گرفته....زنگ می زنم حرمت...وصل می شود به حرم رضوی ....

صدای هیاهو می آید....صدای زائرها....بغضم می خشکد....

اشک هایم تمام می شود....دلم به درد می آید....حرفی نمی زنم....

سکوت میکنم و به هیاهوها فکر می کنم که الان چقدر حرمت شلوغ است دردانه فاطمه....

ادامه مطلب
[ پنجشنبه 3 فروردین 1396 ] [ 05:56 ب.ظ ] [ مریم بشیری ] [ نظرات ]

هرروز
به شوق تو
بهانه دست خورشیدمیدهم تابیدارم کند
من تمام لبخندهای
عاشقی راازلب هایت می نوشم
جرعه جرعه
چه تکرار
زیبایست
هرروزصبح
بیدارشدن
باخورشیدنگاهت
باخنده های تو...
عرفان یزدانی

[ پنجشنبه 3 فروردین 1396 ] [ 05:55 ب.ظ ] [ مریم بشیری ] [ نظرات ]

به چشمهایم خیره که می شوی 
بوی تند قهوه هایت  
اعتیادم را بیشتر می کند 
ومن 
متهم ردیف اول لبهایت  
عصرهایم  
در حیاطی میگذرد 
که پاییز 
عشوه گری هایت را  
به درخت تزریق می کند!

#عادل_دانتیسم

[ پنجشنبه 3 فروردین 1396 ] [ 05:53 ب.ظ ] [ مریم بشیری ] [ نظرات ]

مادرم مدرک پزشکی ندارد؛
ولی دستهایش کاری میکنند که هزار قرص و دوا نمیکند...
شماره نظام مهندسی ندارد؛
ولی از منِ ویرانه با حرف هایش یک آدم نو می سازد...
نقاش نیست؛
ولی با یک کلام لبخندی روی لبهایم میکشد که هزار نقاش از پسش بر نمی آیند...
ندیده ام توی استدیو ضبط صدا وقت بگذراند،
ولی آهنگِ صدایش از هر موسیقی گوش نواز تر است...
مادرم سر آشپز و رستوران دار نیست؛
ولی عطرِ و طعم غذاهایش هوش از سر میپراند...
بهشت را زیر پایش ندیدم،
ولی شک ندارم بهشت زیر پایش نیست
بهشت نعمتِ وجودش است...

[ پنجشنبه 3 فروردین 1396 ] [ 05:48 ب.ظ ] [ مریم بشیری ] [ نظرات ]

یک زن گرانبها ترین اعجاز خداست
برای داشتنش باید وضوی باران گرفت
و به نام عشق، شبنم وار بر عطر او سجده کرد
و هزار هزار گل سرخ را تسبیح لحظه هایش نمود.

او اجابت میکند، عشقی بالاتر از خورشید
و زیباتر از مهتاب را
و تنها یک زن میداند آیین دوست داشتن را
و آنقدر زیبا هدیه میکند این عشق را که سیراب شوی 
آری میدانی که او
الهه ی عشق است
و بهشت کمترین سرزمین اوست
تقدیم به همه ی مادران، زنان و دختران سرزمینم...


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 3 فروردین 1396 ] [ 05:44 ب.ظ ] [ مریم بشیری ] [ نظرات ]

ما فکر می‌کردیم 
جهان
از تنهایی مان 
بزرگ‌تر است ،
چمدان برداشتیم و
راه افتادیم ...

به هر کجا که رسیدیم 
تنهایی 
دهان باز کرد و 
جهان 
از چمدان مان 
ریخت !...
#افسانه_خانی

[ پنجشنبه 3 فروردین 1396 ] [ 05:38 ب.ظ ] [ مریم بشیری ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 83 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ

نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

  • paper | بک لینک | خرید بک لینک
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic